☻ســـــــــــکوت مــــــــــــــــرداب☻
خـــــــــــــــــدایا میگویی زبانم زبان گله است درست است وقتی هرجا که میروم هرجاکه سخنی می آید این است که توهرچیزی میخواهی میتوانی وحال وروزم را میبینم اینکه چقدر ازتو دور شده ام نه تنها زبان گلایه ام باز میشود بلکه تکه های تیز قلب شکسته ام آن کلام را نیش دار می کند درسته بندگی نکردم برایت ولی عاشقت که بودم روزی؟ نبودم؟... عشق توکه قرار نبود مثل عشق های زمینی باشد قرار بود؟ آخرش تنهــــــــــــــایی؟ نه این گمان را از تو نمیبرم هرگز.... خــــــــدایا... قـــــــــرار بود رهــــــــــــــــآ نکنی دستانم را... ولـــی... رها کردی... ادعا میکنی ... خودم به زور دستانم را از دستانت کشیدم؟ درست... من کردم ولی مگرتوخدانیستی؟ مگر قدرتمند ترین نیستی؟ دستانم رامحکم تر میفشردی؟ ینی زور من بیشتر بود؟ ومن منی که روزی در آغوشت عشق بازی میکردم اکنون رها شده در دست روزگارم تماشا کن اشکهایم را تماشاکن.... گاهی سکوت علامت رضایت نیست .. ای کــــــــــــــــــــــــآش مــــــــــــــــیفهمیدی مــــــــــــخاطــــــــــبم تـــویی ای دیــــــوار زندگی من... کـــــــــــآش.... چــــه بازیگر ماهری هستم آنچنان احساسمو پنهان کردم که ... نه تنها تو حتی خودم هم باورم نمیشود واقعا عاشقت شده بودم وچه دردناک اینکه هنوز دوستت دارم وتو به راحتی میگذری از من احســـــــــــــــــــــاس.... بدبخــــــــــــــتی.... ســــــــــراســــــــــــــــــــــــر... وجودموگرفته... همین می روم...به کجا؟ بهم گفت کمى از حال و روزت بگو گریــــــه شاید زبان ضعـــف باشد جایت را با دیگری پُر میکنند احساس ... سیری چند؟؟! یادت باشد دلت که شکست سرت را بگیری بالا چقدر ســـــــــــــــــــــــــــــــخته که مجبورباشی تسلیم بشی و عشقت را پیشکش دیگری کنی..... می دانم عصرپست مدرنیسم است عصرهنجارگریزی واژگونی دراین زمانه ی کج مدار هم راست راه رفتن جرم است هم راه راست رفتن! بایدواژگون شوی وبه دقیقه اکنون روی دستهایت راه بروی ! و اما آرزوی من برای تو : الهی ! هر چه زودتر زمین بخوری و به راه راست برگردی تــیغ روزگــار شــاهــرگ کــلامم راچــنان بــرید کــه ... سکـــوتم بـــــند نــمی آیــ-ـد چـقـــــدر سخــــت اســـت، کـه لبـــریـــز بـاشی از ” گـفـتـــــن ” ولــی ….. در هـیـــــــچ ســویـــت " محـــرمـی "نبـاشد..... صندوق صدقات نیست دل من که گاهی سکه ای محبت در آن بیاندازی و پیش خدای دلت فخر بفروشی که مستحقی را شاد کرده ای . . . دکتر پای نسخه ام بنویس “ممنوع ملاقات” بگذار تنهاییم دلیل پزشکی داشته باشد . . .!
شاید کسی دارد خفه می شود….
پشت سنگینی یک بغض
نمی دانم...حس بدیست...بی مقصدی!
کاش نه باران بند می آمد...نه خیابان به انتها می رسید...
دلگیرم
از دنیآ و روزگآرش
از بی کسی هآ و سکوت هآ!
این منم که اینگونه خسته ام
منی که همیشه خوب بودم و خندآن
منی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل!
نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم!
چون “تـو”، “من” نیستی!
پس لطفا قضآوتم نکن…
و من سکوت کردم و سکوت کردم و سکوت کردم ،
اونقدر سکوت کردم که مطمئن شدم چیزى رو از قلم ننداختم !
شاید کودکــانه ..شاید بی غــرور …
اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود
می فهمــــم نه ضعیفم ..نه کودکم..
بلکه پر از احساســـم …
آدم هــای عجیبـــی دارد اینجــا !
دوستــی هــایشان نـــاگهانی ســت
دلبستــن شـــان غریـــب است و رفتــن شان آشنـــا ...!
تلافی نکن
فریاد نزن
شرمگین مباش
حواست باشد دل شکسته
گوشه هایش تیز است
مبادا دل و دست ادمی را که روزی دل دارت بود زخمی کنی به کینه
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود
صبور باش و ساکت
بغضت را پنهان کن..
رنجت را پنهان تر!
Power By:
LoxBlog.Com |